تبليغاتX
ما همچون دو دریچه رو به روی هم

ما همچون دو دریچه رو به روی هم
عشق را عشق کفایت است و نهایت


صدایی در شب

نیمه شب در دل دهلیز خموش
ضربه پایی افکند طنین
دل من چون دل گلهای بهار
پر شدم از شبنم لرزان یقین
گفتم این اوست که باز آمده
جستم از جا و در ایینه گیج
بر خود افکندم با شوق نگاه
آه لرزید لبانم از عشق
تار شد چهره آیینه ز آه
شاید او وهمی را می نگریست
گیسویم در هم و لبهایم خشک
شانه ام عریان در جامه خواب
لیک در ظلمت دهلیز خموش
رهگذر هر دم می کرد شتاب
نفسم نا گه در سینه گرفت
گویی از پنجره ها روح نسیم
دید اندوه من تنها را
ریخت بر گیسوی آشفته من
 عطر سوزان اقاقی ها را
تند و بیتاب دویدم سوی در
ضربه پاها در سینه من
چون طنین نی در سینه دشت
لیک در ظلمت دهلیز خموش
ضربه پاها لغزید و گذشت
 باد آواز حزینی سر کرد                            فروغ

  

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 10:31 توسط مهتاب |


هوا ابریست بوی نم باران بوی کاج های خیس می پیچد در هوای سرد پاییزی .

غم تنهائی غریبی همانندلایه ی مه ای نزدیک,سطح زمین را پوشانده.

چاله ها ی اب اینجا و انجا به چشم می خورد و من اینجا درغربت خانگی ام

نشسته ام تنها و به تو می اندیشم,خدایم.

خداوندا هوای غریبیست عظمتت بیش از همیشه حس می شود در شکوه این

 ابرهای خاکستری باران زا...خداوندا باز یاد تو هم چون نوای ملایمی وجودم

 را فرا میگیرد...باز لبریز ارامش میشوم باز شوق سر میرود از سرای چشمانم

 باز مهر خفته ای سر بلند می کند در اعماق جنگل تاریک قلبم باز صدای

غرش رعد اسای اذرخش عشقتبند بند وجودم را می لرزاند در این صبح نیمه تاریک.

پروردگارم , خدای اسمانها و زمین, ببین که یادت در من چه می کند...ذکرت لبانم

را طعم شراب میدهد...نگاهت مستم می کند و عطرت که در هوا موج می زند

 دیوانه ام می سازد.کو بالهائی که با ان بتوانم در اغوش بیکران اسمان فرو

 روم غرق شوم در دریای حضور تو...قلبم را با همه ی تپشهایش با همه ی

 جاری خونهای سرخش را کاش میتوانستم برای همیشه در استان نگاهت

 بگذارم تا انقدر بتپد که با تو یکی شود.

 

                                 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 1:22 توسط مهتاب |


موقع تولد قشنگ تو ، هرچه كه  دعا كني

مستجاب مي شود

چشم تو بهترين هر دو نيمه

انتخاب مي شود

آن شبي كه صبح آن تولدست

آفتاب مي شود

عكي تو جاي ماه ، توي آسمان نقره

قاب مي شود

ديشب تولدت چه زود توي چشم عاشقم

وقت خواب مي شود

به دل غريب اجازه گر دهم

قصه ام يك كتاب مي شود

گفتن تز نگاه تو

بي حساب مي شود

آخرش شمع

آب مي شود

تقدیم به مامان مهتابم...

تولدت مبارک مامان مهتاب

یاشار

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387 1:34 توسط مهتاب |


بگذار دوستت بدارم آنچنانكه خورشيد زمين را دوست مي دارد

بگذار ترا در آغوشم كشم همچون هم آغوشي زيباي موج و ساحل

بگذار تنها با تو بمانم مثل وفاي ماهي به دريا

اين خواستگاه  را نگذار ناكام بماند

بگذار براي زندگي بهانه اي زيبا همچون عشق تو داشته باشم

اين قصه نبايد نا تمام باقي بماند

اين قصه را پاياني شايسته بايد باشد

چرا كه من و تو مي توانيم باز روح عشق را در دنياي بي روح بدميم

بگذار با تو بمانم مثل قصه قديمي برگ و درخت

تو فرصت بده تا با تو بگويم

ما ميتوانيم از آن افسانه ها باشيم از آنها كه فقط نامي از آنها در كتاب مانده است

شايد روزگاري تصنيف من وتو ورد زبانها گردد

جاي ليلي ، جاي مجنون ، جاي فرهاد ، جاي شيرين

اين عشق را مي توان دوباره ساخت

مي توان دوباره معنا كرد

بگذار دوستت بدارم

بگذار دوستت بدارم

nvbnyf.jpg-34754

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387 0:18 توسط مهتاب |


اي آرزوي من

تو آن هماي بخت مني كز ديار دور

پرپر زنان به كلبه من پر كشيده اي

بر بامم اي پرنده ي عرشي خوش آمدي

در كلبه ام بمان

زيرا تو هم ، چومن

يك آشيان گرم محبت نديده اي

با من بمان كه من

يك عمر بي اميد          

همراه هر نسيم بگلزار عشق ها

در جستجوي يك گل خوشبو شتافتم

مي خواستم گلي كه دهد بوي آرزو

اما نيافتم

شبهاي بس دراز

با ديدگان مات

بر مركب خيال نشستم اميدوارم

دنبال يك ستاره فضا را شكافتم

مي خواستم ستاره ي اميد خويش را

اما نيافتم

بس روزهاي تلخ

غمگين و نامراد

همراه موجهاي خروشان و بي امان

تا عمق بيكرانه ي دريا شتافتم

شايد بيابم آن گهري را كه خواستم

اما نيافتم

امروز يافتم

گمگشته اي كه در طلبش عمر من گذشت

اما كنون نشسته مرا روبرو تويي

آنكس كه بود همراه باد صبا منم

آنگل كه داشت بوي خوش آرزو تويي

ديگر شبان تيره نپويم در آسمان

تو آن ستاره اي كه نشستي دامنم

همراه موج در دل دريا نميرم

تك گوهر م تويي كه شدي زيب گردنم

اي آرزوي من

تو آن هماي بخت مني كز ديار دور

پرپر زنان به كلبه من پر كشيده اي

بر بامم اي پرنده ي عرشي خوش آمدي

در كلبه ام بمان

زيرا تو هم چو من

يك آشيان گرم محبت نديده اي

نوشين لبي  كه جان به تنم ميدمد تويي

عمر مني كه تاب و توان داده اي به من

با من بمان كه روشني بخت من زتست

آري تويي كه بخت جوان داده اي به من

8191331-md.jpg

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387 1:26 توسط مهتاب |


           چشمک انتظار                                                                           

گل زنبق در توست.این نقش پای برهنه ی من است.افق مقابل توست

و پشت پنجره ها یی که ساخته ای چهره ی نقاب زده ی پسرکی از جنس

تنهایی حسرت چشمان تو را که قایقی از شعر با پرتو غرورش که جلوه گر

دریاست را می کشد. . نسیم می وزد. گلبرگ های پژمرده را در آغوش

می کشد و تنها کاغذ های خط خطی خاطره هایمان شاهدند. در عصر های

انتظار عشقت به سراغ بغض خیس پنجره می روم! حریر حسرت را کنار می زنم.

تو را خواهم دید غرق انتظار. پشت دیوار های بی در منتظرم تا بیایی و افق های

که تنها پیش نخواهم رفت را با ارتفاع تر جوهر و کاغذ برایم رغم زنی.با کفش های

صورتی همرنگ گل های پرپر شده برای نبودنت.حال هستی و خواهی بود و با

واژه هایی که تا حال پی نبرده ام و لذت احساسش را کسی به من نداده بود

متولدم می کنی.کنار بید مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزو های رنگی ام منتظرم

 تا مرا با دستان مهربانت نقاشی کنی.روزی خواهد آمد تا پیچشش زلفت را نوازش

 کنم .انتظار واژه ای بیش نیست با بودنت. ای کاش................

یاشار.م         

                                                                                                           

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387 0:18 توسط مهتاب |


ما همچون دو دريچه ،  روبروي هم ،4fvf4nr.gif-52930

آگاه زهر بگو مگوي هم .4fvf4nr.gif-52930

هر روز سلام و پرسش و خنده ،4fvf4nr.gif-52930

هر روز قرار روز آينده .4fvf4nr.gif-52930

عمر آينه بهشت ، اما ... آه4fvf4nr.gif-52930

بيش از شب و روز تير و دي كوتاه4fvf4nr.gif-52930

اكنون دل من شكسته و خسته ست ،4fvf4nr.gif-52930

زيرا يكي از دريچه ها بسته ست .4fvf4nr.gif-52930

نه مهر فسون ، نه ماه جادو كرد ،4fvf4nr.gif-52930

نفرين به سفر، كه هرچه كرد او كرد .4fvf4nr.gif-52930

2d1ati.jpg-60926

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387 12:4 توسط مهتاب |


 

اي باد ! عاشقم ، چه كنم ؟

به خويشتن پيچيد -

به گردباد بدل شد ، به سوي صحرا رفت !vyxljm.gif

به آب رود نوشتم كه :

عشق چيست ؟ بگو!

سري به سنگ زد ونعره زن به دريا رفت !vyxljm.gif

به آه گفتم :

پايان كار عشق ، كجاست ؟

زحجم سينه برآمد زابر، بالا رفت !vyxljm.gif

به مرغ شب گفتم :

كه جفت همدل و همراز و مهربان داري ؟

دمي به ناله فتاد از گلوش ، خون بچكيد

زشاخه پر زد و با درد خويش ، تنها رفت !vyxljm.gif

به برگ سبز نوشتم :

تو همنشين گلي

بگو حكايت خويش

جواب داد كه : گل

چو عشق ما دانست -

به دلبري پرداخت -

دهان به ناز گشود -

هزار رنگ شد از بوسه هاي گرم نسيم

شبي به حجله ي باغ -

خبر شديم كه برگش به باد يغما رفت !vyxljm.gif

به يار گفتم :

پيمان و مهر ياران كو ؟

جواب داد به طنز : -

تمام ، دود شد و سوي آسمان رفت !

وفا ز يار، مجوي !

بلاست يار ، بلا !vyxljm.gif

 

 

167ph5h.jpg-15710

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 20:58 توسط مهتاب |


هرگز نمی دانستم که عشق می تواند سکوتی باشد در دل sm8s3b.gif-68309

لحظه ای که زمان از حرکت باز می ایستد

و هر آنچه در جستجویش بودم درست اینجا در آغوش من است

فقط منتظر فرصت است تا شروع کند

هرگز نمی دانستم که عشق می تواند آفتابی باشد در چشمان تو

sm8s3b.gif-68309         

در روزی که شاید آن را ندیده باشی

و هر آنچه در جستجویش بوده ام ٬ کلمات نمی توانند بیانش کنند

وقتی که نوازشی فراتر از هرچیز دیگری است

شاید هرگز ندانی که چقدر دوستت دارم

sm8s3b.gif-68309

ولی از این بابت ٬ اطمینان داشته باش

بهشت تو اینجاست ٬ اینجاست دفتر زندگانی تو

sm8s3b.gif-68309

جایی که در آن من و تو تا ابد می مانیم

ودر شب تاریک ٬ روشنایی را دنبال می کنی

و به جایی می روی که عشق باید به آنجا برود

sm8s3b.gif-68309

و صبحگاه به روی روزی  بدیع چشم می گشایی

تا تمام نگرانی هایت دور شوند

شاید هرگز ندانی چقدر دوستت دارم

ولی از این بابت ٬ اطمینان داشته باش

بهشت تو اینجاست ٬ اینجاست دفتر زندگانی تو

جایی که در آن من و تو تا ابد می مانیم

sm8s3b.gif-68309

بهشت تو اینجاست ٬ اینجاست دفتر زندگانی تو

جایی که در آن من و تو تا ابد می مانیم

1194116580sd.jpg-17022

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 0:34 توسط مهتاب |


به من نگاه کن واسه یه لحظه

نگات به صد تا آسمون می ارزه

 

نگاه کنی رویا ها رنگی می شن

ستاره ها به چه قشنگی می شن

 

من از خدامه بکشم ناز تو

تا بشنوم یه لحظه آواز تو

 

من از خدامه پیش تو بمونم

جواب حرفاتو خودم بخونم

 

من از خدامه بمونم دیوونت

سر بذارم رو شهر امن شونت

 

من از خدامه بمونی کنارم

من که به جز تو کسی رو ندارم

 

من از خدامه که نباشه دوری

فقط دلم می خواد بگی چه جوری

 

من از خدامه که یه روز دعامون

بره تو آسمون پیش خدامون

 

یه جشن نقره ای با هم بگیریم

به عشق این که هر دومون اسیریم

 

به عشق این که بعد اون همه درد

خدا یه بار نگاهی هم به ما کرد

crepo9009-yahoo.jpg

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 1:10 توسط مهتاب |